می دونی بعضی وقتا می خوام یه حرفایی بزنم یه چیزایی بنویسم اما نمیشه..نه اینکه نشه، میشه ولی خب بعضی حرفا تک مخاطبن .حرفایی که دیگری نباید بشنوه و ببینه.حرفایی که خاص توئن.
این حرفا همون حرفای در گوشین که باید گوش ت رو بیاری جلو تا بهت بگم .اینطوری نمیشه، بیا جلوتر گوش ت رو نزدیکتر بیار آها حالا خوب شد
می خواستم بگم ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1387 توسط سپیده دم
|
بیرون یه برفی می باره بیاو ببین
امروز زده بود به سرم رفتم بیرون یه کوچولو زیر برف قدم زدم.یه احساس خوب .سعی کردم ذهنم رو از هر چی فکره پاک کنم .خواستم اون لحظه فقط من باشم و برف.چه سفید و نرم.یه..یه حس آرامش نمی دونم شاید اگه آروم نمی یومد پایین این حسو نداشتم.روزای خوبی رو پشت سر نمیذارم.بدم نیستن این روزا ولی...
امروز زده بود به سرم رفتم بیرون یه کوچولو زیر برف قدم زدم.یه احساس خوب .سعی کردم ذهنم رو از هر چی فکره پاک کنم .خواستم اون لحظه فقط من باشم و برف.چه سفید و نرم.یه..یه حس آرامش نمی دونم شاید اگه آروم نمی یومد پایین این حسو نداشتم.روزای خوبی رو پشت سر نمیذارم.بدم نیستن این روزا ولی...
چه خلوت دنجی اینجا

سکوت تو هرگز دلیل پایان نیست...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم دی 1387 توسط سپیده دم
|

